تبليغاتX
برسیسا
 
گناهکده
 

فیلم وکیل مدافع شیطان رو با بازی  زیبای الپاچینو و کیانو ریوز م یدیدم ، در اواخر فیلم دیالوگ بسیار زیبایی بین این دو در جریان بود که براتون نوشتم ، می خواهم نظرتون رو در مورد این دیالوگ بدونم.

رنگ ابی دیالوگ های آل پاچینو به عنوان شیطان و رنگ مشکی دیالوگ های ریوز به عنوان یک وکیل :

 

 

-          شاید این بار نوبت تو باشه که ببازی ، اینطور فکر نمی کنی؟

 

-          باخت ؟ من نمی بازم . من  همیشه برنده بودم .

 

 - کبر و غرور گناه مورد علاقه ی منه ، این موضوع ساده ای اس ، عشق به خود ، یک افیون کاملا طببیعی ، تو درگیر کارت نبودی، درگیر کس دیگری بودی ، خودت ! ! !

 

من بچه های زیادی داشتم ، شکست و ناکامی های زیادی هم داشتم، اشتباه بعد از اشتباه ،

 و بعد هم تو ، گناه مثل یک کیف پر از آجرو خشت است ، تنها کاری که تو باید بکنی اینه ،

اونو بزاری زمین .

تو این بار گناه رو برای کی می بری ؟ خدا؟ همین طوره ؟

 من بهت میگم ، بگذار در مورد خداوند کمی اطلاعات به تو بدهم:

 خداوند دوست داره مراقب همه چیز باشه ، اون یه دلقکه ، فکرش رو بکن ،

او به انسانها غریزه  میده ، اون این هدیه ی  فوق العاده رو به تو میده و

بعد چیکار می کنه ؟

 قسم می خورم که این کار رو برای سرگرمی خودش می کنه و همینطور برای

عالم شخصی خودش . . .  درست مثل یک فیلم طنز ،

اون قوانین رو بر خلاف غرایز تنظیم می کنه ، این کار در واقع یک وقت گذرانی دائمی است  .

نگاه کن ولی دست نزن ، دست بزن ولی امتحان نکن ، مزمزه کن ولی نخور ،

 وقتی داری از این پا به اون پا می پری اون چیکار می کنه ؟

 اون فقط این رفتار را به تمسخر میگیره ، اون یک موجود خبیثه ! ! ! 

 اون یک سادیست است ! اون در واقع یک مالک غایبه !

چنین چیزی رو باید پرستش کرد ؟ هرگز! ! !

 

-          متصدی جهنم بودن بهتر از خدمتکاری در بهشت است ، درسته؟

 

 

چرا نه ! از بدو خلقت با همین شکل ظاهری  روی زمین بوده ام ،

احساسات و هیجاناتی که انسان دوست داشته ،  پرورش دادم ،

همیشه به تمایلات انسان اهمیت دادم و از اون باز خواست نکردم ،

من یک طرفدار عاشق انسان هستم ، من درواقع یک انسان گرا هستم ،

و شاید هم آخرین انسان گرا، چه کسی در ذهن سالم خودش ممکنه بتونه ،

مالکیت تام من رو در قرن بیستم  انکار کنه؟؟؟

همه ی دنیا ، همه ی آن ، مال من ، من دارم به اوج می رسم ،

حالا دیگه نوبت منه .

 

-          حالا چرا از راه قانون؟

 

 

چون قانون ما رو به هر چیزی می رسونه ، در واقع آخرین گذرگاه  پنهانیه ،

این یک جور کشیش بودن جدیده ، می دونستی دانشجو های زیادی در دانشکده حقوق هستند ،

تعدادشون از وکلای روی کره ی زمین هم بیشتره، و همه ی ما تبرئه بعد از تبرئه بعد از تبرئه ،

تا جائیکه بوی تعفنِ اون بقدری  زیاد میشه ، که به  بهشت  هم میرسه ، و بعد همه ی لعنتی هایی

که اونجا هستند رو شوکه می کنه .

 

 

-          در کتاب مقدس شما بازنده  هستید .

 

 

این مقدر شده که ما بازنده باشیم ، به منشا توجه کن ، به علاوه ما کتاب خودمون رو

خودمون خواهیم نوشت .

 

-           نظرت در مورد عشق چیه ؟

 

 

بیش از حد به اون بها داده اند از نظر بیو شیمی ، تفاوت چندانی با خوردن یک عالمه

 شکلات نداره .

 

 

چرا کسی اینجا نظر نمیده؟؟

  نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 13:56  توسط برسیسا  | 

 

 

 

 

چند روز پیش بعداز کلی تاخیر فیلم زن زیادی به کارگردانی خانم تهمینه میلانی رو دیدم ، و دوست داشتم که در موردش بنویسم . فیلمی کاملا فمینیستی که البته با داغ بودن این بحث در سالهای اخیر و با توجه به زن بودن کارگردان قابل پیش بینی بود. برای فیلم عنوانی انتخاب شد که به خودی خود بار زیادی روبه دوش می  کشید زن زیادی اثر جلال ال احمد .

برای من جالب بود که حتما روزی این فلم رو ببینم تا از دیدگاه کارگردان که به نوعی در نگارش فیلمنامه نیز دخالت داشت آشنا بشم ، و البته بسیاری از تصاویر و پاره روایت هایی که در فیلم جود داشت قابل پیش بینی بود.

 پارسا پیروز فر در فیلم عهده دار نقش معلمی به نام رحیم یا آقا رحیم !! هست که در اثر سوء ظن به همسرش و پسر عموی همسر ، هردو را در منزل خود به قتل می رساند ، بدون اینکه هیچ دلیلی برای شنیده هایش داشته باشد ، مگر نامه ای  از به قول خودش فاسق همسرش به او.

روایت اصلی داستانروایتی است  که بازیگران آن مریلا زارعی و امین حیائی  نقس زن معلم و مرد تازه شاغل شده ای را بازی می کنند  که بنابه دلایلی  ، مرد قصد رساندن دخترجوان و بیوه ای را به دست خانواده اش دارد و زن با توجه به سوظن خود قصد همراهی با آن دو را دارد و مرد با ممانعت از زن فقط از او می خواهد در صورت بروز مشکل از قضیه با خبر باشد  و پیش بینی شوهر به حقیقت می پیوندد.

در این فیلم نقش ها تقریبا به پختگی لازم رسیده بودند و بازیگران بازی های قابل قبولی ارائه دادند و حتی مریلا زارعی شاید برای اولین بار( به نظرمن)  بازی بسیار روان وزیبایی از خود به نمایش گذاشت ، بازی ای به دور از گریم های مرسوم  موجود در فیلمهای امروزی ، با چره ای  پیر و د رهم شکسته و سختی کشیده که جای تشکر داره از طراح گریم با سلیقه ی فیلم .  ولی داستان شاید کشش لازم را برای بیان تفکرات نویسنده و کارگردان نداشت و شاید این ضعف را به توان به دلیل برجسته نشان دادن تفکرات فمینیستی دخیل در داستان دانست .

 

نقشهای فرعی در این فیلم نیز بازی های خوبی ارائه کردند و برعکس بیشتر فیلمهای با این موضوع ،  روی نقش ها فکر شده بود و بازیگرانی منطبق بر نقشهای برای ایفای آن انتخاتب شده  بود.

در گوشه هایی از فیلم مخصوصا در قسمت جدال لفظی مسافران در رستوران ، اثر بسیار شعار زده شده بود با اینکه می شد با دقت بیشتر این جدال کوتاه را در راستای داستان و بدون برجسته نشان دادن  تصنعی آن اجرا کرد.

یکی از ضعف های داستان به نظر من می توانست کمک بی دلیل مریلازارعی به پارسا پیروزفر باشد که حتی در صورت قبول این قضیه که این کمک برای مقابله با بی شرمی علنی همسرش باشد ، برای مخاطب نمی تواست قابل لمس باشد مگر اینکه به قضیه بسیار احساسی نگاه شود که دید خانم زارعی ِ معلم در فیلم هرگزدرکل فیلم یک نگاه احساسی به قضیه نبود.

 فیلم با ورودی بسیار عالی خود شاید نکته مثبتی در کارنامه خود داشته باشد جایی که در یک دبیرستان دخترانه خانم زارعی به عنوان معلم به انشاء و درد و دل دانش آموزان گوش میدهد و کلماتی که با زیبایی هر چه تمام تر از دانش آموزانی شنیده می شود که  در سنی هستند که باید برای سوال های خود پاسخ قانع کننده ای  بگیرند و لی در جامعه ی امروزی برای ممنوعیت های عرفی آنها هیچ جوابی داده نمی شود و حتی بیشتر این نوجوانان از طرف خانواده درک نشده و بزرگترها آنها را از کارهایی که خودشان  در سن آنها انجام می دادند بدون هیچ دلیلی منع می کنند.

 

پایان بندی کار هم به نظر من جالب بود ، و شاید این نوع پایان بندی برای پیروز نشان دادن زن ها در داستان و روایت فیلم لازمه این اثر بوده باشد.

جائی که امین حیائی ناخواسته  اقا رحیم را می کشد ، خانم ها با تنها گذاشت امین حیایی در وسط صحنه قتل راهی را در پی می گیرند که چشم انداز زیبا و مبهمی دارد .

از نکات جالب توجه در داستان توجیه صبا به عنوان دختری شاید بد کاره باشد که هیچ گاه حتی در نظر ببیننده نمی توان این کاراکتر را مثبت یا منفی دانست ، فقط می توان به شا ید تکامل  این شخصیت در طول داستان  اشاره کرد که در پایان راهی به سوی بیرون رفتن از این ورطه ی هولناک پیدا می کند ، راهی که شاید هیچ امیدی به بهبود وضعیت او ندارد ولی گامی به سوی آزادی و رهایی  است .

 

در پایان باید عرض کنم که در کشوری که زن های کارگردان زیادی در عرصه سینا فعالیت می کنند نامهای بزرگی چون رخشان بنی اعتماد، پوران درخشنده ، مرضیه مشکینی ، فروغ فرخزاد، تهمینه میلانی و . . .  شاید نباید انتظار داشت که بهترین فیلم های فمینیستی را از داریوش مهرجویی ببینیم ، آثاری مثل لیلا ، سارا، پری ، مهمان مامان که هر کدام  را می توان سر دمدارآثر فمینیستی ایران در زمان خود دانست.

 

زن زیادی فیلمی بود که ازش لذت بردم .

اینها هم چیزهایی بود که توی ذهنم بعد یک بار دیدن فیلم  مونده بود . شاید با دیدن بار دوم وسوم نظراتم تغییر کنه

 

 

 

 

 

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 0:0  توسط برسیسا  | 

 

خیلی وقت پیشا که تبِ خوندن ِ  کتابای کوئیلیو تو ایران همه گیر شده بود ، به خصوص بعد سفر خودش به ایران، کیمیایگر رو شروع کردم و وسط راه ولش کردم، تا حالا اتفاقی اینطوری برام نیفتاده بود.

تصمیم گرفتم دیگه آثارش رو نخونم ، ولی وقتی یازده دقیقه رو دیدم ، قدرتش، جذابیتش و گیراییش، دیگه نشد جلوی خودم رو بگیرم، به خصوص اون شروع متفاوتش « یکی بود ، یکی نبود، فاحشه ای بود به اسم ماریا که . . .  !!! »

هرچند ترجمه ی بسیار ضعیفی هست و من ترجمه های بهتری ازش دیدم ولی چون این تایپ شده و اماده بود گفتم این پست رو اختصاص بدم به همین داستان.

 

خوندنش رو به شما هم توصیه می کنم. منتظر  نسخه ی چاپ شده اش نباشید که تو ایران مجوز نگرفت.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یازده دقیــــــقه

پائــولـــو کـــــوئیلیـــــــــو

 

 

 


در روز 29 می سال 2002 درست قبل از آن که قسمت های پایانی این کتاب را بنویسم. به غاری در لردس ِ فرانسه رفتم تا چند بطری از آب معجزه آسای چشمه های آنجا پر کنم. داخل سالن، یک مرد حدود هفتاد ساله به من گفت: " شما خیلی شبیه پائولو کوئیلو هستید". من گفتم که خود او هستم. مرد من را در آغوش گرفت و من را به همسر و نوه اش معرفی کرد. او در مورد اهمیت کتاب های من در زندگی اش صحبت کرد و این گونه خاتمه داد که: " کتاب های شما مرا به فکر انداختند". من این کلمات را اغلب می شنوم و آن ها اغلب من رو خوشنود می کنند. در حال حاضر، اما من خیلی ترسیده ام چون می دانم رمان جدید من "یازده دقیقه" با موضوغی سخت و شوکه کننده بر خورد خواهد کرد. من داخل چشمه رفتم و بطری هایم را پر کردم، دوباره برگشتم و از او پرسیدم کجا زندگی می کند، و اسم او را یادداشت کردماین کتاب تقدیم به تو می شود، موریس گریولین، من وظیفه ای نسبت به تو، همسرت، نوه ات، و خودم دارم تا در مورد چیزهایی صحبت کنم که مرا نگران می کنند، نه فقط چیزهایی که دیگران دوست دارند تا بشنوند. بعضی کتاب ها ما را به فکر وادار می کنند، بعضی ها ما را با واقعیت های زندگی رو به رو می کنند. اما برای یک نویسنده ی یک کتاب مهم تر از هر چیزی این است که در کتابش با صداقت صحبت کند.


 

 

 

 

زنی در شهر بود، یک گناهکار؛ وقتی او فهمید که مسیح در خانه ی یک ریاکاراست، یک کوزه مرمرین از مرهم به آنجا برداو پشت پاهای مسیح ایستاد ، در حال گریه، پاهای مسیح را با اشک های خود خیس کرد و آنها را با موهای خود خشک کرد، پاهای او را بوسید و بر آنها روغن مالیدوقتی ریاکار که با مسیح شرط بسته بود این صحنه را دید، با خودش گفت :"اگر این مرد واقعا پیامبر بود، متوجه معنی این رفتار و آنکه از طرف یک زن گناهکار است "میشدو مسیح به او پاسخ داد، شمعون، می خواهم چیزی به تو بگویمیک قرض دهنده دو بدهکار داشت. یکی آن که یک صد شاهی به او مدیون بود و دیگری پنجاه. وقتی آنها پول نداشتند که قرض او را پس دهند، او هر دو را بخشید. کدام یک او را بیشتر دوست خواهند داشت؟شمعون پاسخ داد: " من فرض می کنم آن کسی که بیشتر بدهکار بود". و مسیح به او گفت: " تو درست قضاوت کرده ای " مسیح به سمت زن برگشت و به شمعون گفت: این زن را می بینی؟ تو به من هیچ آبی ندادی تا پاهایم را بشویم، اما این زن پاهای مرا با اشک خود شست، و با موهایش خشک کردتو به من بوسه ای ندادی: اما او از زمانی که من آمده ام بوسیدن پاهای مرا متوقف نکرده است. تو بر سر من روغن نمالیدی اما او این کار را کردبه این دلیل به تو می گویم که گناهان او بخشیده شد به خاطر عشق زیادش. اما برای عشق کم، بخشایش کمتری است.


( لوقا7: 47-37)

 

 

 

 

 

 



فصل اول

 

 


يکی بود يکی نبود، فاحشه ای بود به اسم ماريا که  .  .  .  صبر کنيد! يکی بود يکی نبود جملهء آغازين بهترين قصه های بچه ها است و فاحشه کلمه ای برای آدم بزرگ ها! به نظر شما من چطور می توانم کتابم را با چنين تناقض آشکاری آغاز کنم؟ اما مگر نه اينکه ما آدم ها در تمام لحظات زندگی مان يک پامان در عرش افسانه ها است و يک پامان در اعماق، بگذاريد برای يک بار هم که شده همان طور هم داستان را شروع کنيم؛ روزی روزگاری فاحشه ای زندگی می کرد به نام ماريا مثل همهء فاحشه ها، او هم معصوم و بی گناه به دنيا آمده بود و بعدتر در نوجوانی آرزو کرده بود که مرد رويايی زندگی اش را ملاقات کند، مردی پولدار، خوش تيپ، باهوش که با او در لباس سفيد عروس ازدواج کند، دو تا بچه داشته باشند، که وقتی بزرگ شدند معروف شوند، و در خانه ای زيبا زندگی کند که از پنجره هايش دريا ديده می شود. پدر ماريا يک فروشندهء دوره گرد بود و مادرش يک خياط؛ آنها در شهری در مرکز برزيل زندگی می کردند که فقط يک سينما داشت، يک کاباره و يک بانک؛ ماريا هميشه آرزو داشت بالاخره يک روز شاهزادهء جذاب و دلربايش بی خبر بيايد و بند از پای او بگشايد و آنها، دوتايی با هم از آنجا بروند، آنوقت می توانستند با هم دنيا را فتح کنند روزهايی که ماريا منتظر شاهزادهء دلربايش بود تنها کارش خيال پردازی بود و رويا بافی؛ او اولين بار وقتی يازده سالش بود عاشق شد. در مسير خانه تا مدرسه، متوجه شده بود که تنها نيست و همسفری دارد. پسری که در همسايگی شان بود در همان شيفت درس می خواند و به مدرسه می رفت. آنها هيچوقت با هم حرف نمی زدند، حتی يک کلمه؛ اما کم کم ماريا ملتفت شد بهترين اوقات روزش لحظاتی است که دارد به مدرسه می رود، حتی لحظه های برگشتن؛ تشنگی و خستگی، وقتی که خورشيد داشت غروب می کرد و پسر تند تند راه می رفت و ماريا تمام سعی اش را می کرد که پا به پای او سریع قدم بردارد اين ماجرا ماهها و ماهها پشت هم تکرار می شد، ماريا که از درس خواندن متنفر بود و تنها تفريح اش تلويزيون بود شروع کرد به آرزو کردن برای اينکه آن روزها زودتر بگذرند. او برخلاف دخترهای همسن اش مشتاقانه در انتظار رفتن به مدرسه می ماند، برای همين آخر هفته ها به نظرش کند و غمگين می گذشتند. کند تر از آن چيزی که بايد برای يک بچه بگذرد مثل کندی ساعت ها برای آدم بزرگ ها. او فهميد که بلندی روزها دليل ساده ای دارد، اينکه او فقط 10 دقيقه با کسی که دوستش دارد سپری می کند و هزاران ساعت با فکر و خيال او. بعد فکر کرد چه لذتی دارد اگر روزی بتواند با او صحبت کند...و همین هم شد یک روز صبح، در راه مدرسه، پسر نزديک آمد و پرسيد می شود يک مداد به من بدهی؟ ماريا جوابی نداد. راستش را بخواهيد خيلی از اين نزديک شدن بی مقدمه برآشفته شده بود به خاطر همين قدم هايش را تندتر کرد، خيلی ترسیده بود وقتی ديده بود او دارد به طرفش می آيد. وحشت کرده بود که نکند پسر بفهمد که او دوستش دارد، که مشتاقانه منتظرش می مانده، که چقدر در روياهايش دست پسر را گرفته و با او راه مدرسه را رفته و آن راه را با هم ادامه داده اند، تا آخرش، تا جايی که مردم می گفتند يک شهر بزرگ است و ستاره های سينما و تلويزيون، با کلی ماشين و سينما و کلی کارهای جالب و بامزه برای انجام دادن باقی روز اصلا حواسش به درسهايش نبود و همه اش از رفتار احمقانه ای که صبح ازش سر زده بود عذاب می کشيد، اما در عین حال چيزی تسلايش می داد، اينکه می دانست پسر هم تمام این مدت به فکر او بوده و مداد تنها بهانه ای بوده برای شروع صحبت. از آنجا مطمئن بود که وقتی پسر آمده بود جلو خودش در جيبش مداد داشت. منتظر دفعهء بعد ماند و تمام آن شب، و شب های بعدش، با خودش حرف هايی را که بايد به پسر می زد مرور کرد تا وقتی که بالاخره راه شروع کردن قصه ای را پيدا کرد که هيچ وقت تمام نمی شد.اما با اينکه آنها باز هم در کنار هم به مدرسه می رفتند دفعهء بعدی وجود نداشت، بعضی وقت ها ماريا در حاليکه توی دست راستش يک مداد نگه داشته بود چند قدم جلو می رفت و ساير اوقات هم ساکت، در حاليکه داشت با عشق پسر را تماشا می کرد، پشت سر او راه می رفت. پسر حتی يک کلمهء ديگر با او حرف نزد و ماريا مجبور بود تا آخر سال تحصيلی خودش را با نگاه کردن و دوست داشتن او در سکوت راضی کند در طول تعطيلات تمام نشدنی تابستان، یک روز صبح که ماريا از خواب بيدار شد متوجه خونی شد که روی پاهايش ريخته بود. فکر کرد دارد می ميرد و تصميم گرفت که نامه ای برای پسر بنويسد و به بگويد که او عشق بزرگ زندگی اش بوده، این را بگوید و به بیشه برود و در آنجا بی شک گرگ درنده ای یا یکی از هیولاهایی که همیشه اهالی روستا را به وحشت می انداختند و یا حتی معشوقهء کشیشی که پس از نفرین تبدیل به قاطری سرگردان در شب شده او را می کشتند و هیچ کس هم خبردار نمی شد که واقعا بر او چه گذشته. مادر و پدرش هم با ناپدید شدنش بهتر می توانستند کنار بیآیند تا مردنش. اینطور همیشه امیدی که مختص فقراست ته دلشان باقی می ماند که دخترشان توسط ثروتمندی نازا دزدیده شده و در آینده خوشبخت و پولدار به پیششان بازخواهد گشت، و اینگونه عشق زندگیش هم هیچ گاه او را فراموش نخواهد کرد، در حالیکه هر روز خودش را لعنت خواهد فرستاد که چرا هرگز دوباره سعی نکرد سر صحبت را با او باز کند ماريا هيچ وقت آن نامه را ننوشت، چون همان موقع مادرش به اتاق آمد و با ديدن لکه های خون لبخندی زد و گفت :حالا تو يک خانم جوانی ماريا از ارتباط بين آن لکه های خون و يک خانم جوان شدن حيرت زده بود، اما مادرش از پس دادن توضيح قانع کننده تری برنمی آمد، فقط گفت که خيلی عادی است و از اين به بعد چهار يا پنج روز در ماه اينطوری می شود و او بايد اينجور وقت ها يک چيزی مثل بالش کوچولوی عروسک اش بين پاهايش بپوشد. ماريا از مادرش پرسيد که آیا مرد ها ازیک نوع لوله استفاده می کنند که خون تمام شلوارشان را نگیرد؟ اما پاسخ شنيد که فقط خانم ها اينطوری می شوند ماريا به خدا شکايت کرد، بالاخره به قاعده شدن عادت کرد ولی به غيبت و نبودن پسر نه. مدام خودش را سرزنش می کرد که چرا آنطور احمقانه از پسر فرار کرده بود، از چيزی که بيشتر از هر چيز ديگری دوستش داشت... روز قبل از اينکه سال تحصيلی جديد شروع شود او به تنها کليسای شهر رفت و رو به تمثال سن آنتونی قسم خورد که خود پيشقدم بشود وسر صحبت را با پسر باز کند روز بعد، ماريا بهترين لباسش را که مادرش برای آن روز بخصوص دوخته بود پوشيد و به سمت مدرسه راه افتاد، خدا را شکر کرد که تعطيلات بالاخره تمام شده بود. اما اثری از پسر نبود، تمام روزهای آن هفته يکی يکی همراه با زجر سپری می شدند اما از پسر خبری نبود تا اينکه بعضی از همکلاسيهايش به او گفتند که پسرک از شهر رفته !يک نفر گفت : رفته يه جای دور آنوقت، ماريا فهميد که واقعا بعضی چيزها برای هميشه از دست می روند، او همچنين ياد گرفت جايی وجود دارد که به آن می گويند: يه جای خيلی دور! فهميد که دنيا خيلی پهناور است و شهر او خيلی کوچک؛ و اينکه آدم های دوست داشتنی و جذاب هميشه می روند... او هم دلش می خواست آنجا را ترک کند، اما هنوز خيلی جوان بود. اين جوری بود که او يک روز نگاهی به خيابان های خسته کنندهء شهرش کرد و تصميم گرفت روزی رد پسرک را دنبال کند... نهمين جمعه پس از رفتن پسرک، زانو زد و از مريم مقدس خواست که او را از آنجا ببرد ماريا برای مدتی بسيار غمگين بود و بيهوده سعی می کرد ردی از پسرک پيدا کند، اما هيچ کس نمی دانست که پدر و مادر او به کجا رفته بودند. ماريا کم کم متوجه شد دنيا خيلی بزرگ است، عشق خيلی خطرناک است و مريم مقدس که در بهشتی دور سکنی گزيده به دعای بچه ها توجهی نمی کند


 

 

 

 

 

 


فصل دوم

 


سه سال گذشت. او جغرافی و ریاضی یاد گرفت. در مدرسه اولین مجله‌ی پورنو اش را خواند.در همان زمان، شروع به نوشتن یادداشت های روزانه در مورد زندگی کسالت بار خود و تمایلش برای تجربه کردن چیزهای جدید و دست اول که در مدرسه به او گفته بودند کرد؛ اقیانوس، برف،‌مردها با عمامه، زنان زیبا که پوشیده از جواهرات هستند. اما از آن جا که هیچ کس نمی تواند در رویاهای غیر ممکن خود زندگی کند، به خصوص اگر مادرش یک خیاط باشد و پدرش به ندرت در خانه پیدا شود، او به زودی تشخیص داد که باید توجه بیشتری به ٱنچه در اطرافش می گذرد داشته باشد. او به تحصیل پرداخت تا بتواند در زندگی موفق شود و در همان زمان به دنبال کسی می گشت که بتواند رویاهایش را با او شریک شود.وقتی او پانزده ساله شد، عاشق پسری شد که در دسته های هفته ی مقدس (1) شداو اشتباه بچگی اش را تکرار نکرد: آنها با هم راه رفتند و دوست شدند. و شروع کردند به سینما و جشن رفتن.اما مثل دفعه اول، او متوجه شد که به پسر در حالی که غایب بود بیشتر از هنگامی که او حضور داشت عشق می ورزید. او برای دوست پسرش به شدت دلتنگ می شد، ساعت ها به خیال پردازی درباره آنچه که آنها در دیدار بعدی در باره اش حرف خواهند زد می پرداخت و هر ثانیه از لحظاتی که با هم بودند را به خاطر می آورد.سعی می کرد تا کارهایی که اشتباه یا درست انجام داده است را تشخیص دهد. او دوست داشت به خودش مثل یک بانوی جوان باتجربه نگاه کند، که اجازه داد بود یک علاقه ی شدید فهم او را از بین ببرد و با دردی که این مسائله باعث می شد آشنا بود. او تصمیم گرفته بود با تمام قدرت برای این مرد و ازدواج با او بجنگد. فکر می کرد او مرد ازدواج و بچه و خانه‌ی کنار دریا بود.او تصمیم گرفت با مادرش حرف بزند که خیلی "جدی به او گفت: "اما تو هنوز خیلی جوان هستی، عزیز من"تو وقتی با پدرم ازدواج کردی که شانزده ساله بودی"مادرش ترجیج داد که به او توضیح ندهد که ازدواج آنها به خاطر بارداری ناخواسته اش بوده: "در آن زمان همه چیز فرق می کرد" و سعی کرد که بحث را

 

خاتمه دهد

 

 

روز بعد، ماریا و دوست پسرش برای قدم زدن به حومه شهر رفتند. کمی صحبت کردند. ماریا از او پرسید آیا علاقه ای به سفر کردن دارد اما به جای جواب او ماریا را در آغوش گرفت و او را بوسیداولین بوسه‌ی او! همانگونه که آن لحظه را خیال می کرد! در منظره ای زیبا- پرنده های ماهی خوار در حال پرواز، غروب آفتاب، منطقه ای نیمه خشک زیبا و وسیع، صدای موسیقی از دور دست ها. ماریا تظاهر کرد که خودش را عقب می کشد، اما بعد او را در آغوش کشید و چیزهایی که در درفیلم های سینما و تلویزیون و مجله ها دیده بود تکرار کرد: لب هایش را با کمی خشونت به لبهای او مالید، در حالی که سرش را به این طرف و آن طرف تکان می داد. نیمی ریتمیک و نیمی دیوانه وار. او احساس می کرد که دندان های پسر را با زبان خود لمس می کندپسر ناگهان بوسیدن او را متوقف کرد و پرسید: تو نمی خواهی؟
او چه جوابی باید می داد؟آیا او هم می خواست؟ مطمئنن او هم می خواست. اما یک زن نباید خودش را این گونه آشکار کند، به خصوص نه به همسر آینده‌ی خود، و گرنه او بقیه عمر خود را به شک کردن خواهد گذراند که او ممکن است به هرچیزی به همین راحتی بله بگوید. او تصمیم گرفت که جواب ندهدپسر او را دوباره بوس کرد. این بار با اشتیاق کمتری.دوباره ایستاد،با صورت قرمز، و ماریا فهمیدچیز اشتباهی اتفاق افتاده است.اما او می ترسید که بپرسد آن چیست. او دست پسر را گرفت و آنها به شهر برگشتند،مثل آن که هیچ اتفاقی نیافتاده استآن شب، با استفاده از کلمات سخت و نامتداول- چون مطمئن بود که کسی دیگر هم آن دفترچه  را می خواند، و چون معتقد بود چیز مهمی اتفاق افتاده-در دفترچه ی خاطراتش نوشت


وقتی ما کسی را می بینیم و عاشق می شویم، احساس می کنیم که همه ی دنیا با ما است. من امروز این اتفاق را حس کردم ، وقتی خورشید غروب می کرد. ولی اگر چیز اشتباهی اتفاق بیافتد، هیچ چیزی باقی نمی ماند! هیچ مرغ ماهی خواری! هیچ موسیقی از راه دور، نه حتی مزه ی لب های او. چگونه ممکن است این همه زیبایی در یک آن ناپدید بشوند؟زندگی خیلی سریع حرکت می کند.با یک ماجرا در یک ثانیه ما را از بهشت به جهنم می رساند


 

روز بعد او با دوست دخترهایش صحبت کرد. همه ی آنها او را در حالی که با "نامزده" آینده اش بیرون می رفت دیده بودند.بعد از همه ی اینها، این کافی نیست که یک عشق بزرگ در زندگی داشته باشی، تو باید مطمئن باشی که هر کسی می داند تو چه آدم مطلوب و خواستنی ای هستی. آنها داشتند می مردند که بدانند چه اتفاقی افتاده و ماریا، با خودپسندی، گفت که بهترین قسمت وقتی بود که زبان او دندان های ماریا را لمس کرد.یکی از دختر ها خندید و گفت"تو دهنت را باز نکردی؟""یک دفعه همه چیز واضح شد. سوال پسر، ناامیدی او""برای چه؟""که به او اجازه بدهی زبانش را داخل کند""چه فرقی می کند؟""این چیزی نیست که تو بتوانی توضیح دهی. مردم این جوری همدیگر را بوس می کنند"آنها خندیدند و مسخره اش کردند. حس ترحم و شادی ِِ انتقام دخترهایی که هرگز با پسری در عشق نبودند. ماریا وانمود کرد که اهمیت نمی دهد و او هم خندید. اگرچه روح او در حال گریه بود. در دلش به فیلمی که در سینما دیده بود نفرین می کرد، از آن یاد گرفته بود که چشمهایش را ببندد، دست هایش را بر سر مرد قرار دهد، و آهسته سرش را به چپ و راست تکان دهد. اما او مساله ضروری را رعایت نکرده بود و مهمترن چیز را نشان نداده بود. او یک معذرت خواهی عالی ساخت(من نمی خواستم که یک باره خودم را عرضه کنم. چون مطمئن نبودم، اما حالا تشخیص داده ام که تو عشق زندگی من هستی) و منتظر فرصت بعدی شداو پسر را تا سه روز بعد ندید، در یک جشن در کلوپ محلی، در حالی که پسر دست یکی از دوست های ماریا را نگه داشته بود.دوستی که از ماریا در مورد بوسه هایشان پرسیده بود.ماریا دوباره وانمود کرد که اهمیت نمی دهد. تا پایان گفتگویش با دیگر دوستان دخترش در مورد ستاره های فیلم ها و بقیه ی پسر های محل تحمل آورد. و سعی کرد به نگاه های دلسوزانه ی دوستانش توجه نکند.وقتی به خانه رسید، دنیایش به ناگاه فرو ریخت. تمام شب را گریه کرد و هشت ماه تمام زجر کشید تا به این نتیجه رسید که آن عشق مطمئنن برای او ساخته نشده بود و او برای عشق ساخته نشده.و به این فکر کرد که برای باقی عمرش یک راهبه می شود و بقیه زندگیش را وقف عشقی می کند که صدمه نمی زند و جای زخم هایش روی قلب نمی ماند- عشق برای مسیح. در مدرسه، آنها درباره ی مبلغ مذهبی که به آفریقا سفر کرده بود یاد گرفتند. او فکر کرد که این راهی می تواند باشد برای رهایی از وجود گرفته و بی فایده اش. او نقشه کشید که به یک صومعه وارد شود. کمک های اولیه را فراگرفت(خیلی از معلم ها می گفتند آدم های زیادی در آفریقا می میرند)، در کلاس های مذهبی اش سخت تر کار کرد، و شروع کرد به تصویربافی از خودش به عنوان یک فرد مقدس مدرن که زندگی ها را نجات می دهد و به جنگل هایی می رود که شیرها و ببرها در آن ها زندگی کرد.××××اگر چه در پانزده سالگی او یاد گرفت باید با دهان باز بوس کرد و این که عشق بالاتر از هر چیزی باعث آزار می شود، اما او مسئله ی سومی را نیز کشف کرد: خود ارضایی. این مسئله اتفاقی پیش آمد. در حالی که منتظر بود مادرش بیاید آلت تناسلی اش را لمس می کرد. او وقتی بچه بود این کار را انجام می داد و از این حس خوشش می آمد.تا اینکه یک روز پدرش او را در حال این عمل دید و به او سیلی محکمی زد، بدون این که به او توضیح دهد چرا. او هیچ وقت کتک خوردن به آن شدت را فراموش نکرد ولی یاد گرفت که نباید خودش را جلوی بقیه ی مردم لمس کند. و از آنجایی که نمی توانست آن را در وسط خیابان انجام دهد و برای خودش اتاقی هم نداشت، همه چیز را درباره ی آن حس خوشایند فراموش کردتا آن بعد از ظهر، حدود شش ماه بعد از آن بوسه ها. مادرش دیر کرده بود و او هیچ کاری برای انجام دادن نداشت. پدرش تازه با یکی از دوستانش بیرون رفته بود.و از آنجایی که هیچ چیز جالبی از تلویزیون پخش نمی شد، او شروع به تجسس بدن خودش کرد. به این امید که شاید بتواند موی اضافه ای پیدا کند که بیدرنگ آن را بکند. که در حال شگفتی یک غده بالای مبهل خود پیدا کرد. او شروع به لمس آن کرد و فهمید که نمی تواند این کار را متوقف کند. احساسات بسیار تحریک کننده و مطبوعی داشت. و همه ی بدن او به خصوص قسمتی که لمس می کرد سفت و کشیده شده بود. او حس می کرد که به بهشتی وارد می شود. احساساتش به شدت افزایش می یافتند. تا جایی که او متوجه شد نمی تواند به طور واضح ببیند با بشنود. همه چیز به سایه زردی تبدیل شده بود. او ناله ای سر داد و اولین ارگاسمش را تجربه کرد
!ارگاسم
مثل شناور شدن به آسمان و بهشت و دوباره آهسته به زمین برگشتن. بدن او خیس عرق بود. اما او کاملا حس راضی شدن و پر انرژی بودن می کرد. پس آن سکس بود! چه قدر شگفت آور! نه شبیه مجله های اورتیک که هر کسی در مورد لذت و خوشی حرف می زد اما به نظر می آمد که در درد شکلک در می آورد. نیازی هم به مردی نبود که بدن زن را دوست دارد و وقتی برای احساسات او ندارد. او می توانست این کار را با خودش کند. او دوباره آن کار را انجام داد. این بار تصور می کرد که یک ستاره مشهور سینما او را لمس می کند و دوباره به بهشت رفت و برگشت. و احساس کرد حتی انرژی بیشتری دارد. درست وقتی می خواست برای بار سوم این کار را انجام دهد مادرش به خانه آمد.ماریا با دوست دخترانش در مورد این موضوع صحبت کرد البته بدون این که به آنها بگوید فقط چند ساعت قبل آن را کشف کرده است. همه ی آنها بجز دو نفر می دانستند او در مورد چه چیزی صحبت می کند. اما هیچ کدام هیچ وقت جرات نکرده بود که این بحث را پیش بیاورند. و این بار نوبت ماریا بود که مثل یک انقلابی، احساس کند که رهبر یک گروه است که بازی مسخره ی "اقرار به رازها" را کشف کرده است، که شامل این می شد که از هر کسی بپرسد شیوه ی مطلوب او برای خودارضایی چیست؟ او تکنیک های مختلف را یاد گرفت، مثل خوابیدن زیر لحاف در گرمای شدید تابستان( چون یکی از دوستانش او را مطمئن کرد که عرق کردن کمک خواهد کرد)، استفاده کردن از چیزی شبیه غاز برای لمس آنجایش( او هنوز نمی دانست اسم آنجا چیست)، به یک پسر اجازه دادن که این کار را برایش بکند(ماریا فکر کرد این ضروری نیست)، استفاده از آب در وان حمام ( آنها در خانه نداشتند اما او به محض دیدن یکی از دوستان ثروتمندش آن را امتحان خواهد کرد) به هر حال، وقتی او خود ارضایی را کشف کرد و چند تا از پیشنهاد های دوستانش را اجرا کرد، ایده‌ی زندگی مقدس را برای همیشه کنار گذاشت. خود ارضایی به او لذت بزرگی داده بود، وکلیسا به این مطلب تاکید می کرد که سکس بزرگترین گناه است. او افسانه های زیادی را از دوست دخترهایش شنیده بود که: خودارضایی باعث خال می شود،یا می تواند باعث شود که دیوانه یا حتی باردار شود. با وجود همه ی این ریسک ها او لا اقل هفته ای یک بار این لذت را به خودش می داد، به خصوص چهارشبنه ها که پدرش برای کارت بازی با دوستانش بیرون می رفتدر همین زمان او بیشتر و بیشتر در رابطه هایش با پسرها متزلزل می شد. و بیشتر و بیشتر به این فکر می کرد که محل زندگی اش را ترک کند. او برای بار سوم و چهارم عاشق شد، او حالا می دانست چگونه باید ببوسد، و وقتی با دوست پسرهایش تنها بود آنها را لمس می کرد و به آنها اجازه می داد او را لمس کنند. اما همیشه چیز اشتباهی اتفاق می افتاد و درست زمانی که او احساس می کرد انسانی را یافته که می خواهد بقیه ی زندگی اش را با او بگذراند همه چیز تمام می شد. بعد از مدتی او به این نتیجه رسید که مردها فقط درد ، ناامیدی، رنج با خود به همراه می آورند و کشنده ی زمان هستند. یک بعد از ظهر، وقتی به یک مادر نگاه می کرد که با پسر دو ساله ی خود بازی می کند، فکر کرد او هنوز می تواند به یک همسر، فرزند و خانه ای با منظره ی دریا فکر کند، اما او هرگز دوباره نباید عاشق شود زیرا عشق همه چیز را خراب می کند


توضیحات فصل دوم: (1) هفته ی مقدس: هفته ی قبل از عید پاک که یاد آورآخرین هفته ی زندگی مسیح قبل از به صلیب کشیدن اوست

 

 

 



فصل سوم


و اینگونه دوره ی نوجوانی ماریا گذشت. او زیبا و زیبا تر می شد و رفتار غمگینانه و مرموزش بر زیبایی او می افزود. با وجودی که به خودش قول داده بود دیگر عاشق نشود با یک پسر بیرون رفت، و با یکی دیگرـ خیال بافت و زجر کشید. و در یکی از همین روزها باکرگی خود را روی صندلی عقب یک ماشین از دست داد. او و دوست پسرش در حال لمس همدیگر بودند- بیشتر از حال عادی- دوست پسرش خیلی هیجان زده شد و ماریا خسته از این که تنها باکره بین گروه دوستانش بود به او اجازه داد که به او نزدیکی کند. برعکس خودارضایی، که او را به حس بهشتی می رساند، نزدیکی برایش دردناک بود و باعث شد که یک لکه خون بر دامن او پدیدار شود که آن را شست. هیچ چیز شبیه حس معجزه آسای اولین بوسه ی او نبود. هیچ مرغ ماهی خواری در حال پرواز، غروب خورشید، موسیقی... اما او ترجیح می داد به این مسائل فکر نکند
او برای چند بار دیگر با همان پسر عشق بازی کرد، با وجودی که هر بار مجبور بود اول پسر را تهدید کند که اگر حاضر به عشق بازی نباشد او به پدرش می گوید که پسر به او تجاوز کرده. او از پسر مثل وسیله یی برای یاد گیری استفاده کرد، همه ی راه ها را امتحان کرد تا دریابد که عشق بازی با یک پسر چه حس لذت بخشی خواهد داشت. اما ماریا این را نفهمید. خودارضایی باعث درد کمتر و لذت بیشتری بود. اما همه ی مجله ها، برنامه های تلویزیونی، کتاب ها، دوست دخترهایش، همه چیز، مطلقا همه چیز، می گفتند که یک مرد ضروری و اصل است. ماریا فکر می کرد باید دارای مشکل جنسی ِ غیر قابل بیانی باشد، برای همین او تمرکز بیشتری روی مطالعه کرد و برای مدتی همه چیز را در مورد آن چیز حیرت آور و کشنده که عشق می نامیدنش فراموش کرد

 

 


از دفترچه ی خاطرات ماریا وقتی هفده ساله بود:

هدف من این است که عشق را بفهمم. وقتی عاشق بودم، احساس زنده بودن می کردم و می دانم هر چیزی که الان دارم، هر چه قدر هم جالب به نظر برسند اما من را هیجان زده نمی کنند
اما عشق چیز وحشتناکی است: دوست دخترهایم را می بینم که زجر زیادی می کشند و نمی خواهم در وضعیت مشابهی باشم. آنها به من و پاکی ام می خندیدند، اما حالا از من می پرسند که من چگونه می توانم مرد ها را خوب کنترل کنم. من می خندم و چیزی نمی گویم؛ چون می دانم که پیشگیری زجرآور تر از دردهای بعدش است: من به طور ساده اصلا عاشق نمی شوم. هر روز که می گذرد من بیش تر متوجه می شوم مردها چه قدر موجودات ضعیفی هستند، چه قدر بی ثبات، نا امن وغافلگیر کننده هستند....چند تا از پدرهای دوست دخترانم به من پیشنهاد عشق بازی داده اند، اما من همیشه درخواست آنها را رد می کنم. اوایل از رفتارشان شوکه می شدم، اما حالا فکر می کنم همه ی مردها این طوری هستند
اگر چه هدف من این است که عشق را بفهمم، و اگر چه برای من فکر کردن در مورد آدم هایی که قلبم را به آنها داده ام زجرآور است، اما متوجه شده ام آنها که قلب مرا لمس کرده اند از برانگیختن جسم من عاجز بوده اند، و آنها که جسم مرا برانگیختند از لمس قلب من عاجز بودند

 

 

او نوزده ساله شد، دبیرستان را تمام کرد و در یک پارچه فروشی کار پیدا کرد، جایی که رئیسش بی درنگ عاشق او شد. در آن زمان ماریا می دانست چگونه از مردها استفاده کند، بدون آنکه از خودش استفاده شده باشد. اگر چه همیشه عشوه گر بود و از قدرت زیبایی خود خبر داشت اما هرگز به او اجازه نداد که ماریا را لمس کند.
قدرت زیبایی: برای زنان زشت جهان چگونه است؟ او دوست دخترانی داشت که هیچ کس در پارتی ها به آنها توجه نمی کردند و هیچ وقت از آنها درخواست نمی شد. اما به طور غیر قابل قبولی آنها برای کمترین عشقی که دریافت می کردند ارزش قائل بودند. وقتی از طرف کسی رد می شدند، در خلوت خود زجر می کشیدند و سعی می کردند به چیز مهم تری به جزاین که همه چیزشان را برای یک نفر فدا کنند ، فکر کنند. آنها مستقل تر بودند، و به خودشان توجه بیشتری می کردند، اما در تصور ماریا، دنیای آنها باید غیر قابل تحمل باشد
او می دانست که چه قدر جذاب است، با وجودی که خیلی کم به مادرش گوش می داد اما هیچ وقت این حرف او را فراموش نمی کرد: " عزیز من، زیبایی زیاد پایدار نیست". در حالی که این جمله همیشه در گوشش بود در حالی که از نزدیکی زیاد با رئیسش پرهیز می کرد، سعی می کرد که زیاد نیزاو را نا امید نکند. و این باعث شد که حقوق او به مقدار زیادی افزایش پیدا کند (ماریا نمی دانست تا کی رئیسش با اندکی امید که روزی با ماریا همبستر خواهد شد با او خواهد ساخت، اما لااقل در همان موقع ماریا داشت پول خوبی به دست می آورد). همچنان او به ماریا برای کار اضافی می پرداخت ( رئیسش دوست داشت ماریا همیشه دور و برش باشد، شاید می ترسید اگر او شب ها بیرون رود ممکن است عشق بزرگی برای زندگیش پیدا کند). ماریا دو سال تمام با نیرو کار کرد، هر ماه مقداری پول به خانواده اش برای نگهداری از او می داد، و در آخر، موفق شد! برای رفتن و گذراندن یک هفته تعطیلی اش در شهر رویاهایش پول جمع کرد، جایی که ستاره های فیلم و تلویزیون زندگی می کردند، تصویر روی کارت های پستال: ریو دو ژنیرو
رئیسش به او پیشنهاد کرد که با او برود و همه ی هزینه های او را بپردازد، اما ماریا به دروغ به اوگفت که از آنجا که دارد به یکی از خطرناک ترین مکان های دنیا می رود مادرش تنها به شرطی قبول کرده، که ماریا به خانه ی یکی از عموزاده هایش که جودو آموزش دیده بود برود
"در کنار این آقا...."،‌ماریا گفت:" شما نمی توانید مغازه را بدون اینکه فرد مطمئنی پیدا کنید رها کنید
مرد گفت: " من را آقا صدا نکن". ماریا در چشم های او چیزی دید که می شناخت. شعله ی عشق. و این باعث تعجب ماریا شد، چون همیشه فکر می کرد او فقط به سکس با او علاقمند است، ولی چشم هایش چیز کاملا متفاوتی می گفتند، مثل فکر کردن در مورد آینده : "من می توانم به توخانه دهم، خانواده و پول برای خانواده ات"، ماریا تصمیم گرفت آتش را تند تر کند
او گفت که واقعا دلش برای شغل تنگ می شود، و همین طور برای همکارانش که کار کردن با آنها را دوست دارد (ماریا سعی کرد از که از هیچ فرد خاصی اسم نبرد، و رازی را برای رئیسش به جا بگذارد، آیا منظورش از همکار او بود؟) و قول داد که مواظب کیف پول و آبرویش باشد. اما واقعیت متفاوت بود: او نمی خواست هیچ کس، به هیچوجه هیچ کس، اولین هفته ی آزادی مطلق او را خراب کند. او می خواست همه کار کند. شنا کردن در دریا، حرف زدن با غریبه ها، به پنجره ی مغازه ها نگاه کردن، و منتظر ماندن برای یک شاهزاده فریبنده تا او را به سمت موفقیت و چیزهای خوب ببرد
با یک لبخند اغوا کننده پرسید :" بعد از همه ی اینها چه هفته یی است؟"، " مثل نور می گذره و من "خیلی زود به کار برخواهم گشت
رئیسش اول پافشاری کرد، اما در نهایت تصمیم او را قبول کرد، و درآن لحظه نقشه می کشید به محض این که ماریا بازگردد از او خواستگاری خواهد کرد، غمگین شده بود اما نمی خواست با نشان دادن یک چهره ی زورگو همه چیز را خراب کند

 

 

مسافرت ماریا با اتوبوس چهل و هشت ساعت طول کشید، در یک هتل ارزان در کوپاکابانا اتاقی اجاره کرد( کوپاکابانا! آن ساحل، آن آسمان...) و قبل از اینکه حتی کیف هاش را باز کرده باشه، بیکینی(1) که خریده بود را برداشت، و با وجود هوای ابری مستقیم به ساحل رفت. با ترس به دریا نگاه کرد، و با سختی خودش را به آب زد
هیچ کس توجه نمی کرد که این اولین تماس ماریا با اقیانوس بود، با جریان آب ها، با موج های خروشان، و در آن طرف اقیانوس اطلس، با ساحل آفریقا وشیرهایش. وقتی از آب بیرون آمد به زنی نزدیک شد که سعی می کرد ساندویج دست نخورده ای را بفروشد، و مرد خوش تیپی که او پرسید آیا می خواهد آن شب را با او بیرون رود، و مرد دیگری که که یک کلمه پرتقالی حرف نمی زد و با ادا و اشاره از ماریا پرسید که آیا آب نارگیل می خواهد
ماریا یک ساندویچ خرید، چون خجالتی تر از آن بود که نه بگوید، اما با دو مرد غریبه حرف نزد. ناگهان از خودش ناامید شد؛ حالا که فرصت آن را داشت که هر چه می خواهد انجام دهد،‌ چرا انقدر مسخره برخورد می کرد؟ هیچ توضیح خوبی پیدا نکرد، آنجا نشست و منتظر آن شد که خورشید از پشت ابرها بیرون بیاید، هنوز از شجاعت خودش و سردی آب( حتی در وسط گرمای تابستان) هیجان زده بود
مردی که نمی توانست یک کلمه پرتغالی حرف بزند در حالی که نوشیدنی به همراه داشت دوباره ظاهر شد و نوشیدنی را به او تعارف کرد. راحت از این که لازم نیست با او حرف بزند، نوشیدنی را قبول کرد و به او خندید، مرد نیز با لبخند به او جواب داد. برای یک مدت آنها آن گفتگوی راحت و بی معنی( لبخند زدن) را ادامه دادند تا اینکه مرد یک دیکشنری کوچک از جیبش در آورد و با لهجه ی عجیبی گفت: "بونیتا"..."زیبا"، ماریا دوباره لبخند زد، اگرچه او می خواست حد اقل شاهزاده اش به زبان پرتغالی صحبت کند و کمی جوان تر باشد

مرد صفحه ای را ورق زد:
"شام... امشب؟"
:سپس گفت
"سوییس!"
:و جمله اش را با کلماتی تمام کرد که در هر زبانی شبیه زنگوله هایی در بهشت بودند
"کار! دلار!"
ماریا هیچ رستورانی را نمی شناخت که نام آن سویس باشد. آیا واقعا می شد انقدر همه ی رویاها زود برآورده بشه؟ ماریا خواست تا احتیاط کند:" ممنون برای دعوتتان، اما من در حال حاضر کار دارم و "علاقه ای به پول در آوردن ندارم

مرد که یک کلمه هم از حرف های او را نفهمیده بود، کم کم ناامید می شد، بعد از رد و بدل کردن چند لبخند دیگر مرد او را برای چند دقیقه تنها گذاشت و با یک مترجم برگشت. از طریق مترجم به ماریا توضیح داد که" از سویس است( کشور، نه رستوران) و تمایل دارد که با ماریا شام بخورد تا در مورد یک پیشنهاد شغلی با هم صحبت کنند." مترجم که خود را به عنوان مسئول توریست های خارجی و امنیت هتلی که مرد در آن اقامت داشت معرفی کرده بود، اضافه کرد:" اگر جای شما بودم قبول می کردم. او مدیر یک تماشاخانه ی مهم است که برای افراد با استعداد برای کار در اروپا جستجو می کند. اگر شما دوست دارید می توانم شما را به چند نفر دیگر که دعوت ایشان رو قبول کرده اند آشنا کنم که همگی ثروتمند شده اند و ازدواج کرده و صاحب بچه هستند و نیازی ندارند که نگران این باشند که "فریب بخورند یا بی کار بمانند
بعد در حالی که سعی کرد که ماریا را با دانش خود از فرهنگ های بین الملی تحت تاثیر قرار دهد "گفت:" در کنار اینها سویس شکلات و ساعت های عالی می سازد

تنها تجربه ی ماریا در صحنه، بازی کردن در نقش فروشنده ی آب بود که هر سال در هفته ی مقدس بوسیله ی شورای محلی برای این نقش انتخاب می شد. او به سختی در اتوبوس خوابیده بود، اما از دیدن دریا هیجان زده شده بود، از خوردن ساندویج بیزار بود- دست نخورده یا هر چیز دیگر- و از این که کسی را نمی شناخت آشفته بود و
دنبال دوستی می گشت. او قبلا هم در وضعیت مشابهی قرار گرفته بود، که یک مرد قول همه چیز می دهد اما در آخر هیچ چیز نمی داد، بنابراین می دانست تمام حرف ها ی مرد درباره ی نمایش تنها راهی بود که ماریا را علاقمند کند
متقاعد شده بود که پرهیزگاری هایش باعث این شانس شده بود، و او می بایست از هر لحظه از این تعطیلات استفاده کند، دیدن یک رستوران خوب می توانست موضوعی برای او باشد که وقتی به خانه برگشت در آن مورد صحبت کند، او تصمیم گرفت که دعوت را قبول کند، به این شرط که مترجم هم آنها را همراهی کند، چون از رد و بدل لبخند و تظاهر به این که حرف های مرد را می فهمد خسته شده بود
تنها مشکل بدترین آنها بود: او هیچ چیز مناسبی برای پوشیدن نداشت. یک زن هیچ وقت به چنین چیزی راضی نمی شود( او ترجیح می داد شوهرش به او خیانت کند تا اینکه از وضعیت گنجه ی لباس های او اطلاع پیدا کند)، اما از آنجا که او هیچ کدام از این مردم را نمی شناخت و ممکن بود دیگر هیچکدام از آنها را دوباره نبیند، احساس کرد که چیزی برای از دست دادن ندارد
" من تازه از شمال شرقی رسیده ام و لباس مناسب برای اینکه در رستوران بپوشم ندارم"
از طریق مترجم، مرد به او گفت که نگران نباشد و آدرس هتل او را پرسید. هنگام عصر، او لباسی دریافت کرد که در تمام زندگی خود ندیده بود، به همراه یک جفت کفش که به نظر می رسید به اندازه حقوق تمام سال او قیمت داشته باشد


 

 

ماریا حس می کرد این آغاز جاده ای بود که برای آن راه طولانی ازسرتاوو ، سرزمین دور افتاده ی برزیلی، پشت سر گذاشته بود: تحمل تنگ دستی همیشگی، پسرهایی بدون آینده، شهر فقیر اما صادق، سکون، زندگی تکراری: او حاضر بود که به پرنسس جهان تبدیل شود. مرد به او کار و دلار داده بود، یک کفش بیش از حد گران و لباسی شبیه لباس های در افسانه ها داده بود. تنها چیزی که کم داشت، آرایش بود. یکی ازکارکنان هتل دلش برای او سوخت و به او کمک کرد، در حالی که ابتدا به او اخطار داده بود که فرض نکند که هر خارجی فرد قابل اطمینانی است یا اینکه همه ی مردهای آنجا دزد هستند

ماریا به اخطاراو بی توجهی کرد، هدیه های بهشتی اش را به تن کرد و ساعت ها در مقابل آیینه نشست، در حالی که تاسف می خورد چرا یک دوربین به همراه نیاورده تا این لحظات را ثبت کند، تا وقتی که تشخیص داد برای ملاقات دیر کرده است. او مثل سیندرلا به سمت هتلی که مرد سوییسی اقامت داشت شروع به دوویدن کرد
در حالی که ماریا غافلگیرشده بود، مترجم گفت که آنها را همراهی نمی کند
" در مورد زبان نگران نباش، آن چه که اهمیت دارد آن است که آیا او با تو راحت است یا نه"
"اما او چه طور می تواند راحت باشد وقتی که زبا ن من را نمی فهمد؟"
احتیاجی نداری که صحبت کنی، مسئله مهم اثری که بر او می گذاری است
ماریا منظور او را نفهمید. جایی که ماریا از آن آمده بود مردم با هم کلمه، جمله، سوال و پاسخ رد و بدل می کردند. اما ملسون- نام مترجم و مامور امنیت هتل- به او اطمینان داد که در ریو دی ژنیرو و بقیه دنیا همه چیز فرق دارد
" او احتیاجی ندارد که بفهمد، فقط کاری کن که احساس راحتی کند.زن او مرده و بچه ای ندارد؛ او صاحب یک کلوپ است و به دنبال زنان برزیلی که می خواهند خارج کار کنند است. من به او گفتم که تو از آن نوع نیستی، اما او پافشاری کرد، می گفت از وقتی که تو را دیده که از آب خارج می شدی "عاشقت شده. او همچنین فکر می کند که بیکینی تو زیباست
او درنگ کرد
اما، صراحتا ، اگر می خواهی اینجا یک دوست پسر پیدا کنی، باید یه بیکینی دیگر بخری، هیچ کس "دیگر به جز این مرد سوییسی از آن خوشش نخواهد آمد. آن مدل واقعا قدیمی است
ماریا تظاهر کرد که نشنیده است. ملسون ادامه داد: فکر نکنم او فقط بخواهد جفتک پرانی کند. او گمان می کند تو صاحب چیزی هستی که می توانی کشش اصلی کلوپش شوی. البته او تو را در حال خواندن یا رقص ندیده است، اما از آنجایی که که با زیبایی به دنیا آمده یی می توانی همه آن ها را یاد بگیری. همه ی این اروپایی ها مثل هم هستند، آنها به اینجا می آیند و تصور می کنند همه ی زنها برزیلی خوش گذران هستند و می دانند چگونه سامبا برقصند(2). اگر او جدی بود، نصیحتت می کنم که قبل از ترک کشور با او قرارداد ببند و صحت امضا را در کنسولگری سوییس تایید کن. اگر خواستی در مورد چیزی با من صحبت کنی من فردا کنار ساحل خواهم بود، روبروی هتل
مرد سوییسی بازوی ماریا را گرفت و اشاره کرد که تاکسی منتظر آنها می باشد
" اگر او منظور دیگری داشت ، و تو هم همین طور، قیمت برای هر شب سیصد دلار است. از این کمتر "را قبول نکن

 

 

قبل از آن که ماریا بتواند چیزی بگوید، آنها به سمت رستوران راه افتادند، در حالی که مرد دوباره کلماتی که می خواست بگوید را تکرار می کرد


" کار؟ دلار؟ ستاره ی برزیلی؟"
ماریا هنوزدر مورد آنچه مترجم گفته بود فکر می کرد:" سیصد دلار برای یک شب". آن یک اقبال بود. او نیازی نداشت که برای عشق زجر بکشد. می تونست از این مرد استفاده کند در حالی که رئیش را هنوز داشت، ازدواج می کرد، بچه دار می شد و برای خانواده اش زندگی راحتی فراهم می کرد.چه چیزی برای از دست دادن داشت؟ مرد سوییسی پیر بود و زود می مرد و بعد او ثروتمند می شد- این مردهای سوییسی مطمئنا ثروت زیادی دارند اما زن کافی در کشورشان ندارند
آنها کمی از غذا صحبت کردند- و تبادل لبخند- ماریا کم کم داشت منظور ملسون را از"اثرات" می فهمید. مرد به او آلبومی نشان داد که در آن به زبان های مختلفی که او نمی دانست نوشته شده بود، تصویر زنان در بیکینی ( بدون شک زیبا تر و گستاخانه تر از آنچه او پوشیده بود)،‌تکه های روزنامه، نشریه های زننده که تنها کلمه ای که ماریا تشخیص داد برزیل بود، که اشتباه نوشته شده بود. ماریا به مقدار زیادی نوشید، ترسیده از آن که مرد به او پیشنهاد دهد که با هم بخوابند( با این که هرگز این کار را قبلا در زندگی اش انجام نداده بود، اما هیچ کس نمی تواند در مقابل سیصد دلار خودش را کنترل کند و همه چیز وقتی مست هستی آسان تر به نظر می رسند، به خصوص اگر بین غریبه ها باشی). اما مرد مثل یک جنتلمن واقعی رفتار کرد، حتی هنگام نشست و برخواست صندای ماریا را جا به جا کرد. در آخر ماریا گفت که خسته است و قرار ملاقاتی کنار ساحل برای روز بعد با او گذاشت(با اشاره کردن به ساعتش، زمان را به او نشان دادن، با دستانش شکل موج را در آوردن و گفتن:"آ-ما-نها"..." فردا"-(خیلی آهسته
او به نظر خوشنود می آمد و به ساعتش نگاه کرد(احتمالا سوییس)، ودر مورد زمان موافقت کرد

 

ماریا به خواب نرفت. او فکر می کرد که همه ی این ها فقط یک رویا می باشد. وقتی از خواب برخواست، دید که آن رویا نبوده: لباس روی صندلی در اتاق معمولی او، کفش های زیبا و وعده گاهش در ساحل

از دفترچه ی یادداشت ماریا، روزی که مرد سوییسی را ملاقات کرد:

 


همه به من می گویند که دارم تصمیم اشتباهی می گیرم، اما اشتباه کردن بخشی از زندگی است. جهان از من چه می خواهد؟ آیا می خواهد که هیچ ریسکی نکنم، و به جایی برگردم که از آن آماده ام چون جرٱت آن که به زندگی "بله" بگویم را نداشتم؟
من اولین اشتباهم را در یازده سالگی کردم، وقتی آن پسر از من پرسید که آیا می توانم به او مداد قرض دهم؛ از آن زمان، تشخیص دادم که بعضی اوقات تو هیچ شانس دومی به دست نمی آوری و بهترین این است که هدایایی که دنیا به تو می دهد را قبول کنی.البته ریسکی در این کار است، اما آیا این ریسک بزرگتر از چهل و هشت ساعت دراتوبوس نشستن تا اینجا و وقوع این حادثه است؟ اگر من قرار است به کسی یا چیزی وفادار باشم، اول از همه باید نسبت به خودم با وفا باشم. اگر من به دنبال عشق واقعی می گردم، ابتدا باید توانایی یک عشق متوسط را در خودم کشف کنم، تجربه ی کمی که از زندگی دارم به من درس داده که هیچ کس صاحب هیچ چیز نیست، همه چیز یک فریب است، و این مورد همانند چیزهای غیرمادی در مورد مادیات هم صادق است. تمام کسانی که چیزی را از دست داده اند همیشه فکر می کنند آن چیز برای همیشه ماندگار است(که بارها برای خود من هم اتفاق افتاده)و در آخر نتیجه گرفته اند هیچ چیز واقعا به آنها تعلق ندارد.
و اگر هیچ چیز به من تعلق ندارد، هیج دلیلی ندارد که وقتم را برای جستجوی چیزهایی که برای من نیستند، تلف کنم. بهترین آن است که جوری زندگی کنم که امروز روز اول و آخر زندگی ام است.

 

 
توضیحات

یک= مایو دو تیکه زنانه

دو=رقص برزیلی

 

 

 

 

 

 



فصل چهارم

 


روز بعد، به همراه ملسون-مترجم و مسئول امنیت هتل که حالا در ذهن ماریا به نماینده او تبدیل شده بود-ماریا پیشنهاد مرد سوییسی را به شرطی که پرونده ای در کنسولگری سوییس تشکیل دهند قبول کرد. مرد که به نظر می رسید به چنین خواسته هایی عادت دارد، گفت از آنجایی که ماریا هم به مدرکی نیاز دارد که ثابت کند فرد دیگری در آنجا نمی تواند کاری که او برایش در نظر گرفته شده انجام دهد، او هم با درخواست ماریا موافق است(اثبات این که زنان سوییسی استعداد خاصی برای رقص سامبا ندارند سخت نبود). آنها با هم به مرکز شهر رفتند و مرد مترجم، مسئول امنیت هتل و نماینده، تقاضای سهمی از معامله کرد، سی در صد از پانصد دلاری که ماریا دریافت کرد
این مبلغ فقط حقوق هفتگی می باشد. یک هفته، متوجه می شوی؟ از این به بعد هر هفته پانصد دلار "دریافت خواهی کرد، بدون هیچ کسری، چون من فقط از اولین حقوق تو سهم گرفتم
تا آن لحظه، سفر و اندیشه ی رفتن به سرزمین های دور فقط یک رویا بود، و رویاها تا لحظه ای لذت بخش هستند که به مرحله ی عمل نرسند. در رویا ما همه ی ریسک ها، نا امیدی ها و سختی ها را نادیده می گیریم، و وقتی که پیر می شویم دیگران را - ترجیا پدر و مادر، همسر یا فرزندانمان – به خاطر کوتاهی خودمان برای تشخیص دادن رویاهایمان سرزنش می کنیم
ناگهان، فرصتی که ماریا مشتاقانه منتظر آن بود، اما آرزو می کرد که پیش نیاید، به وجود آمده بود.او چگونه می توانست با مشکلات و سختی های زندگی جدید برخورد کند؟ چگونه می توانست همه چیز را پشت سرش رها کند؟ چرا یک فرد عفیف می خواست این راه دور را برود؟
ماریا خودش را با فکر این که در هر لحظه ای می توانست تصمیمش را عوض کند، تسلی می داد؛ همه ی آنها مثل یک بازی احمقانه می ماند، چیزی متفاوت که می توانست وقتی به خانه بر می گردد در مورد آن با دوستانش حرف بزند. از همه مهتر، بیشتر از هزار کیلومتر را طی کرده بود و هم اکنون سیصد و پنجاه دلار در کیفش داشت، و هر لحظه که می خواست می توانست فرار کند بدون این که آنها قادر باشند او را پیدا کنند.

 

در بعد از ظهر روزی که آنها از کنسولگری دیدن کردند، ماریا تصمیم گرفت به تنهایی برای قدم زدن کنار دریا رود، به بچه ها، بازیکنان والیبال، فقیر ها، مست ها، فروشندگان صنایع دستی برزیلی(که ساخته ی چین بودند) ، مردمی که سعی می کردند با راه رفتن و ورزش کردند با پیری مبارزه کنند، توریست های خارجی، مادرها با بچه هایشان، بازنشسته ها در حال کارت بازی نگاه می کرد. او به ریو دو ژنیرو آمده بود، به یک رستوران پنج ستاره و کنسولگری رفته بود، با یک خارجی ملاقات کرده بود،‌یک وکیل داشت، به او لباس و کفشی هدیه داده شده بود که هیچ کس، مطلقا هیچ کس در شهر خودش نمی توانست چنین هدیه ای به او دهد
و حالا چه؟
او به دریا نگاه کرد. درس های جغرافی به او می گفتند اگر در خط مستقیمی حرکت کند به آفریقا خواهد رسید، به شیر ها و جنگل های پر از گوریلش. اگر چه اگر کمی به جهت شمالی تری می رفت، به قلمرو مسحور کننده یی که به نام اروپا شناخته شده بود می رسید، به برج ایفل، برج کج پیزا. او چه چیزی برای از دست دادن داشت؟ مثل هر دختر دیگر برزیلی، حتی قبل از آنکه بتواند بگوید" ما ما" یاد گرفته بود که سامبا برقصد، اگر آنجا را دوست نداشت، می توانست برگردد. او یاد گرفته بود که فرصت ها را باید قاپ زد
او بسیاری از زندگی اش را به این گذرانده بود که به چیزهایی که دوست داشت جواب مثبت دهد، "نه" بگوید، تصمیم گرفته بود فقط چیزهایی را تجربه کند که می توانست کنترل کند. به طورمثال اموری که با مردها داشته بود. او حالا با نشناخته ها بر خورد کرده بود. آنقدر ناشناخته که دریا اولین بار برای یک دریا نورد است، یا به اندازه ی داستهایی که در کلاس تاریخ به آنها می گفتند. او همیشه می توانست "نه" بگوید، اما ممکن بود تمام زندگیش را در فکر آن باشد، همان طور که هنوز به خاطره ی پسر بچه یی فکر می کرد که از او مداد قرض خواسته بود و بعد ناپدید شده بود- اولین عشق او؟ او همیشه می توانست "نه" بگوید، اما چرا این بار سعی نکند که موافقت کند؟
برای یک دلیل ساده: او یک دختر از سرزمین دور افتاده ی برزیلی بود، بدون تجربه ی زندگی(به جز یک مدرسه ی خوب)، با دانش فراوان از برنامه های تلویزیون و یک حقیقت که او زیبا بود. این برای رویارویی با جهان کافی نبود
ماریا گروهی از مردم را دید که می خندیدند و به دریا نگاه می کردند، اما می ترسیدند که به داخل آب بروند. دو روز قبل، او همین احساس را کرده بود، اما در حال حاضر دیگر نمی ترسید. هرگاه که دلش می خواست به داخل آب می رفت، مثل آنکه آنجا بدنیا آمده بود. آیا اروپا هم همین طوری پیش نخواهد رفت؟
او دعایی در دلش خواند و دوباره از مریم مقدس نصیحت خواست، لحظه ای بعد، او در مورد تصمیمی که گرفته بود احساس سبک بودن می کرد، چون احساس کرد که محافظت می شود. او همیشه می توانست برگردد، اما ممکن بود هیچ وقت دوباره شانس چنین سفری به دست نیاورد. این به ریسک کردنش می ارزید، به شرطی که رویاهاش برای چهل و هشت ساعت در اتوبوس بدون کولر نشستن دوام بیاورند و البته مرد سوییسی پشیمان نشود
او در حال خوبی بود که مرد سوییسی باز او را برای شام دعوت کرد، او خواست که اغوا کننده باشد و دست های مرد را دستانش گرفت، اما او بی رنگ دستهایش را عقب کشید. ماریا - در میان ترس و راحتی- تشخیص داد که مرد در مورد آنچه گفته جدی است
"مرد گفت: "ستاره ی سامبا". "ستاره دوست داشتنی رقص سامبا! مسافرت هفته ی آینده
همه ی این حرف ها خوب بودند اما " مسافرت هفته ی آینده" خارج از حرف های آنها بود. ماریا گفت بدون مشورت خانواده اش نمی تواند تصمیمی بگیرد. مرد سوییسی اخم کرد و به او کپی از قراردادشان را نشان داد. و ماریا برای اولین بار ترسید
"مرد گفت: "قرارداد
با اینکه ماریا مصمم بود که به خانه رود، اما تصمیم گرفت با ملسون مشورت کند؛ به او پرداخت شده بود که به ماریا کمک کند
ملسون بیشتر نگران اغوا کردن توریست آلمانی که تازه رسیده بود، بود که بدون هیچ بالاپوشی کنار ساحل آفتاب گرفته بود ،و فکر می کرد که برزیل آزادترین کشور دنیا است( او دقت نکرده بود که در ساحل او تنها زنی که سینه هایش را نپوشانده بود و همه به سختی به او نگاه می کردند). خیلی سخت بود که ماریا بتواند توجه ملسون را جذب کند
"اما اگر من نظرم را عوض کنم چه می شود؟"
" من نمی دانم در قرارداد چه نوشته شده است، اما فکر می کنم او می تواند تو را بازداشت کند"
" او قادر نخواهد بود من را پیدا کند"
"دقیقا، پس چرا نگرانی؟"
از طرف دیگر، مرد سوییسی که پانصد دلار و خرج یک جفت کفش و لباس، شام و مخارج تدارکات در کنسولگری را پرداخته بود، کم کم نگران می شد و از آنجایی که ماریا برای صحبت کردن با خانواده اش پا فشاری می کرد، او تصمیم گرفت که دو بلیط هواپیما به محل زندگی ماریا بگیرد و با او به آنجا برود- البته به شرطی که همه چیز در چهل و هشت ساعت تمام شود و آنها بتوانند هفته ی دیگر به اروپا بروند- که ماریا با این شرط موا